خواندنی و رنگارنگ

هیچ چیز ارزشمند تر از همین امروز نیست

خواندنی و رنگارنگ

هیچ چیز ارزشمند تر از همین امروز نیست

١٠ عادتى که به مغز آسیب مى‌رساند

١- نخوردن صبحانه نخوردن صبحانه باعث کاهش سطح قند خون در بدن مى‌شود. این امر به نوبه خود باعث مى‌شود که مواد غذایى کافى براى مغز تامین نگردد و مغز دچار استحاله شود.
٢- پرخورى پرخورى باعث سفت‌شدن عروق مغز و در نتیجه، کاهش قدرت آن مى‌گردد.
٣- سیگار کشیدن سیگار کشیدن باعث انقباض مغز مى‌شود و مى‌تواند به بیمارى آلزایمر بیانجامد.
٤- مصرف بیش از حد قند قند زیاد باعث اختلال در جذب پروتئین‌ها و مواد غذایى مى‌گردد و ممکن است در رشد مغز خلل ایجاد کند.
٥- آلودگى هوا
مغز، بزرگترین مصرف کننده اکسیژن در بدن است. تنفس هواى آلوده باعث کاهش تامین اکسیژن براى مغز مى‌شود و بر کارایى مغز تاثیر مى‌گذارد.
٦- کم‌خوابى خواب به مغز ما فرصت استراحت مى‌دهد. کم خوابى طولانى، مرگ سلول‌هاى مغزى را شتاب مى‌بخشد.
٧- پوشاندن سر به هنگام خواب
پوشاندن سر به هنگام خواب باعث افزایش تراکم دى‌اکسید کربن و کاهش تراکم اکسیژن مى‌شود که مى‌تواند براى مغز، آسیب‌رسان باشد.
٨- فعالیت مغزى به هنگام بیمارى
فعالیت مغزى یا مطالعه زیاد به هنگام بیمارى مى‌تواند به کاهش اثربخشى مغز و آسیب‌رساندن به آن منجر گردد.
٩- کمبود افکار برانگیزنده فکر کردن بهترین شیوه پرورش مغز است و کمبود آن مى‌تواند به کوچک شدن مغز بیانجامد.
١٠- کم حرف‌زدن
مکالمه‌هاى خردمندانه باعث تقویت کارایى مغز مى‌گردد.

 

گروه۹۹

 

پادشاهى که بر یک کشور بزرگ حکومت مى‌کرد، از زندگى خود راضى نبود و دلیلش را نیز نمى‌دانست.
روزى پادشاه در کاخ خود قدم مى‌زد. هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مى‌کرد، صداى آوازى را شنید. به دنبال صدا رفت و به یک آشپز کاخ رسید که روى صورتش برق سعادت و شادى مى‌درخشید.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: «چرا اینقدر شاد هستى؟» آشپز جواب داد: «قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش مى‌کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم. ما خانه‌اى حصیرى تهیه کرده‌ایم و به اندازه خودمان خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضى و خوشحال هستم ... »
پس از شنیدن سخنان آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت: «قربان، این آشپز هنوز عضو گروه ٩٩ نشده است.»
پادشاه با تعجب پرسید: «گروه ٩٩ چیست؟»
نخست وزیر جواب داد: «اگر مى‌خواهید بدانید که گروه ٩٩ چیست، این کار را انجام دهید: یک کیسه با ٩٩ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودى خواهید فهمید که گروه ٩٩ چیست؟»
پادشاه بر اساس حرف‌هاى نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با ٩٩ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در خانه آن کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه‌هاى طلا ابتدا متعجب شد و سپس از شادى بال در آورد. آشپز سکه‌هاى طلا را روى میز گذاشت و آنها را شمرد. ٩٩ سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهى رخ داده است. بارها طلاها را شمرد، ولى واقعاً ٩٩ سکه بود! و تعجب کرد که چرا تنها ٩٩ سکه است و ١٠٠ سکه نیست! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوى سکه صدم کرد. اتاق‌ها و حتى حیاط را زیر و رو کرد، اما خسته و کوفته و ناامید بازگشت.
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلا دیگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیر وقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و با همسر و فرزندش دعوا کرد که چرا وى را بیدار نکرده‌اند! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز نمى‌خواند، او فقط تا حد توان کار مى‌کرد!
پادشاه نمى‌دانست که چرا این کیسه چنین بلایى بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: «قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه ٩٩ در آمده است! اعضاى گروه ٩٩ چنین افرادى هستند. آنان زیاد دارند اما راضى نیستند. تا آخرین حد توان کار مى‌کنند تا بیشتر به دست آورند. آنان مى‌خواهند هر چه زودتر «یکصد» سکه را از آن خود کنند! این علت اصلى نگرانى‌ها و آلام آنان مى‌باشد. آن‌ها به همین دلیل شادى و رضایت را از دست مى‌دهند.»

پنج صفت مداد

- پدر بزرگ، درباره چه مى‌نویسید؟
- درباره تو پسرم. امّا مهم‌تر از آنچه مى‌نویسم، مدادى است که در دست دارم و با آن مى‌نویسم. مى‌خواهم وقتى بزرگ شدى، مثل این مداد بشوى.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصى در آن ندید و گفت: این هم مثل بقیه مدادهایى است که دیده‌ام.
پدر بزرگ گفت: بستگى دارد چطور به آن نگاه کنى. در این مداد پنج صفت هست که اگر تو هم به دست آورى براى تمام عمرت به آرامش مى‌رسى!
صفت اول این که مى‌توانى کارهاى بزرگ و با ارزشى بکنى امّا هرگز نباید فراموش کنى که دستى وجود دارد که حرکت تو را هدایت مى‌کند اسم این دست خداست. او همیشه باید تو را در مسیر اراده‌اش حرکت دهد.
صفت دوم این که باید گاهى از آنچه مى‌نویسى دست بکشى تا تراشیده شوى. این باعث مى‌شود کمى رنج بکشى اما آخرکار، نوکت تیزتز مى‌شود و اثرى که از خود بجا مى‌گذارى ظریف‌تر و تمیزتر مى‌شود. پس بدان که باید رنج‌هایى را تحمل کنى چرا که این رنج‌ها باعث مى‌شوند موجود بهترى گردى.
صفت سوم این که مداد اجازه مى‌دهد براى پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. تو هم بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدى نیست. در واقع براى این که خودت را در مسیر درست نگهدارى، ضرورت دارد.
صفت چهارم این است که چوب یا شکل خارجى مداد مهم نیست، زغالى که داخل آن است اهمیت دارد. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سرانجام صفت پنجم مداد این است که همیشه اثرى از خود به جا مى‌گذارد. پس بدان هر کار در زندگیت مى‌کنى، ردّى به جا مى‌گذارد. پس سعى کن نسبت به هر کارى که مى‌کنى هشیار باشى و بدانى چه مى‌کنى.

 

سگ باهوش

قصاب با دیدن سگى که به طرف مغازه‌اش نزدیک مى‌شد حرکتى کرد که دورش کند اما کاغذى را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روى کاغذ نوشته بود « لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه‌اى گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفى وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به‌دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط‌کشى رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهى به تابلو حرکت اتوبوس‌ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد، سگ جلوى اتوبوس آمد و شماره آن را نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدى آمد دوباره شماره آن را بررسی کرد. اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالى که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می‌کرد. پس از چند خیابان سگ روى پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه‌اى رسید. گوشت را روى پله گذاشت و کمى عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را بازم تکرار کرد اما کسى در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روى دیوارى باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردى در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار مى‌کنى دیوانه؟ این سگ یک نابغه است. این باهوش‌ترین سگى هست که من تا به‌حال دیده‌ام.
مرد نگاهى به قصاب کرد و گقت: تو به این میگى باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش مى‌کنه!

نتیجه اخلاقى اول این که مردم هرگز از چیزهایى که دارند راضى نخواهند بود.
و دوم این که چیزى که شما آن را بى‌ارزش مى‌دانید به طور قطع براى کسانى دیگر ارزشمند و غنیمت است.
سوم این که بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعى کنیم ارزش واقعى هر چیزى را درک کنیم و مهم‌تر این که قدر داشته‌هایمان را بدانیم.

 

هدیه

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب و جان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. امّا داماد از جایش تکان نخورد. او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم. همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

 

شغل آینده فرزند

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.
یکروز که پسر به مدرسه رفته بود پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد: یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى مشروب.
کشیش پیش خود گفت: «من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد.»
اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست.
اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست.
امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.
کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد ...
کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت: «خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سیاستمدار خواهد شد!»