خواندنی و رنگارنگ

هیچ چیز ارزشمند تر از همین امروز نیست

خواندنی و رنگارنگ

هیچ چیز ارزشمند تر از همین امروز نیست

کاریکلماتورهاى پرویز شاپور

• آب در آبشار مى دود، در رودخانه قدم مى زند و در مرداب استراحت مى کند.

• براى اینکه از تنهایى نجات پیدا کنم، در پشه بندم را به روى پشه ها گشودم.

• لوکوموتیوى را که سوت بلبلى مى زد در قفس انداختم.

• وقتى تصویر گل محمدى در آب افتاد، ماهیها صلوات فرستادند.

• در خودکشى قاتل و مقتول یکى است.

• آدم خودپرست خیال مى کند خورشید براى برنزه کردن او به کنار دریا آمده است.

• پروانه وقتى مى خواست با شمع عکس یادگارى بیاندازد خاکستر شد.

• وصیت کردم جسدم را روى پل صراط به خاک بسپارند.

• قطره باران شلوارش را بالا زده بود که خیس نشود.

• بلبل قبل از خواندن تارهاى صوتى اش را کوک مى کند.

• پایم را با ذره بین بزرگ کردم کفشم برایم تنگ شد.

• سطل زباله داشت به خودش عطر مى زد.

• ساعت به ریش ضرب المثل «وقت طلاست» مى خندید.

• دو خط موازى در ایام نوروز یکدیگر را در آغوش فشردند.

• منجم خودپرست وقتى ستاره اقبالش را کشف کرد علم نجوم را رها کرد. 

مرد خوشبخت


 

پادشاهى پس از این‌که بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهى ام را به کسى مى‌دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم هاى دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور مى‌شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکى از مردان دانا گفت:
فکر مى‌کند مى‌تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می‌شود.
شاه پیک‌هایش را براى پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن‌ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولى نتوانستند آدم خوشبختى پیدا کنند.
حتى یک نفر پیدا نشد که کاملا راضى باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا مى‌زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگى بدى داشت.
یا اگر فرزندى داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمى چیزى داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهاى یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه‌اى محقر و فقیرانه رد مى‌شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایى مى‌گوید:
« شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام.
سیر و پر غذا خورده‌ام
و مى‌توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگرى مى‌توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک‌ها براى بیرون آوردن پیراهن مرد توى کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!

لئو تولستوى (۱۸۷۲)

بهار زندگی

یه روز یه دختری به پوچی رسیده بود و آدما رو دوست نداشت، از همه زده شده بود. ولی یک بار نشست فکر کرد. جدی فکر کرد که بابا زندگی یعنی سخت نگرفتن و پرورش  احساسات درونی. اومد خندید به خودش، به جدی بودنش، افکار بدو کنار گذاشت و نوع ذات مقدس انسانها رو باور کرد و خوبی‌شونو دید بعد زندگی خودش زندگی شد.
 

مرد خوشبخت


پادشاهى پس از این‌که بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهى ام را به کسى مى‌دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم هاى دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور مى‌شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکى از مردان دانا گفت:
فکر مى‌کند مى‌تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می‌شود.
شاه پیک‌هایش را براى پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن‌ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولى نتوانستند آدم خوشبختى پیدا کنند.
حتى یک نفر پیدا نشد که کاملا راضى باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا مى‌زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگى بدى داشت.
یا اگر فرزندى داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمى چیزى داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهاى یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه‌اى محقر و فقیرانه رد مى‌شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایى مى‌گوید:
« شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام.
سیر و پر غذا خورده‌ام
و مى‌توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگرى مى‌توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک‌ها براى بیرون آوردن پیراهن مرد توى کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!

لئو تولستوى (۱۸۷۲)

 

حراج وسایل شیطان


به روایت افسانه‌ها روزى شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد
و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.
او ابزارهاى خود را به شکل چشمگیرى به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستى،
شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبى و دیگر شرارت‌ها بود.
ولى در میان آن‌ها یکى که بسیار کهنه و مستعمل به نظر مى‌رسید، بهاى گرانى داشت
و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
کسى از او پرسید: این وسیله چیست؟
شیطان پاسخ داد: این نومیدى و افسردگی‌ست
آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیله من است.. هرگاه
سایر ابزارم بى‌اثر مى‌شوند، فقط با این وسیله مى‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه
کنم و کارى را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم کسى را به احساس نومیدى،
دلسردى و اندوه وا دارم، مى‌توانم با او هر آنچه مى‌خواهم بکنم
من این وسیله را در مورد تمامى انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین دلیل این قدر کهنه شده است.
 

شوخی کودکانه

  •  دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
    معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
    دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
    معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
    دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.
    معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
    دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.
     
  •  یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.
    ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.
    از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
    مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.
    دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!
     
  • عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.
    معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.
    یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.
     
  •  معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت: بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.
    بچه‌ها گفتند: بله
    معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟
    یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست.
     
  • بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.
    در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست.